X
تبلیغات
رایتل

دست نویس های شاعرانه ...

شعر خودم و دیگران ، سرگرمی و داستان های جالب ...
چهارشنبه 28 دی 1390

باران پایدار ...

در اتاقم نشسته ام ، متنی مینویسم ، باران میبارد و دستهایم را خیس می کند ولی سقف اتاقم که سالم است !!!

دیوانه و خسته شده ام ، لبخندهایی به تمسخر به دنیا میزنم ، اما اوست که مرا دست انداخته و می چرخاند ...

گاهی راه را هموار و گاهی پر پیچ و خم میکند با این که میداند تنهایم ولی کسی را همراهم نمیکند و کسی را به من پابند نمی کند ، هر کس می آید گویی خودش مسافر است ...

شاید من تند میروم ، شاید هم آهسته ولی هر طوری هست کسی قدم هایش را با قدم هایم هماهنگ نمیکند و وقتی که من سعی میکنم با او هماهنگ شوم ناگهان او میرود ، بی آنکه دلیلی داشته باشد تنهایم میگذارد ...

فقط به گناه این که کسی به من یاد نداد چگونه به دیگران محبت کنم ...