صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره!
و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد،ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم !
وبلاگ جالبی داری . خوشم اومد
مرسی پدربزرگ لطف داری
خوشحال شدم لذت بردی
سلام آقای کیانور،خیلی وقت بود به وبلاگتون سر نزده بودم.دلم تنگ شده بود.
مرسی از پست قشنگتون.ولی خیلی متوجه نشدم که حالت کمدی داشت یا درام.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام آبجی الهه ... منم همینطور ... خواهش میکنم ...
بستگی به نگاه خواننده داره ولی منظور من از این نوشته چیز دیگه ای بود
میشه بهم بگی چه منظوری داشتی؟
در یک کلمه شکر گزاری ...
Relax, take it easy ...
سلام بر سید خدا...
سید پست هات دیگه داره ته می کشه!!!
سلام عزیزم ... فکر کنم عمل کردما !!!
تو حال منو داشتی اصلا نمیومدی نت
خوب بود دوستش داشتم عزیزم