دست نویس های شاعرانه ...

شعر خودم و دیگران ، سرگرمی و داستان های جالب ...

دست نویس های شاعرانه ...

شعر خودم و دیگران ، سرگرمی و داستان های جالب ...

فرستاده های خدا

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند...

وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد...


خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید...

ادامه مطلب ...

چرا ... ؟

سلام به همه دوستان گلم ... اینم یه دوبیتی به نام چرا ...؟ 

چرا خوشی با من در قهر است ؟؟؟

چرا دلم برای دلخوشی دلتنگ است ؟؟؟

چرا به یار خود تو بستی دل ؟؟؟

چرا دلت برای من از سنگ است ؟؟؟

نظر فراموش نشه ... ممنون که سر میزنین

شعر من ...

سلام به دوستان گلم ... کم کم داریم به امتحانات میان ترم و پایان ترم نزدیک میشیم و کمتر وقت میشه که بیایم نت البته درس نمیخونم ولی حداقل ژستش رو باید بگیرم به هر حال اگه دیر به دیر وبلاگم رو آپدیت میکنم از همه عذر خواهی میکنم ... اینم تقدیم میکنم به همتون ... 

 

شده شعر من عشق و افسانه ها

شده آتش عشق فرزانه ها

چو شمعی که در قلب من روشن است

چو پروانه در فکر من مبهم است  

به امید دیدار مجدد شما دوستای گلم

داستان توهم ...

سلام یه داستان خیلی باحال خوندم براتون میزارم بخونیدبه نقل از کلیپ دونی : 

 

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

ادامه مطلب ...

خلیفه نبود ... جوانی کو ؟؟؟

سلام به همه دوستان گلم ... در پی اعتراضاتی که به من شده بود بابته نوع شعرهام باید بگم من کلا سبک کارام همینه اجباری در خوندنشون نیست ، اگه دوست دارید میتونید مطالعه کنید اگر دوست هم نداری که برای چی خودتون رو اذیت میکنید ؟؟؟ ولی به خاطر سلطان جان دو تا دوبیتی داغون گفتم که اگه خواستن دیگه به وبلاگ ما سر نزنن حداقل خاطره خوبی داشته باشن  البته من دو بیتی اینجوری هم میگم ولی خیلی کم ...  

 

خدایا جهانت پر از غم شده

خلیفه نبود ، در زمین  شر شده

همه دزد هستیم و یا حیله گر

یکی راست گوید شود پیر و خر  

 

جوانی شده دود و تریاک ناب

جوانی شده عشق قلیان چاق

جوانان شدند عشق مست و خلاف

کجا ، کو جوانی و کردار پاک ؟

 

امیدوارم که به اندازه کافی خوب باشن ... نظر فراموش نشه بازم ممنون که به من سر میزنید