دست نویس های شاعرانه ...

شعر خودم و دیگران ، سرگرمی و داستان های جالب ...

دست نویس های شاعرانه ...

شعر خودم و دیگران ، سرگرمی و داستان های جالب ...

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟؟؟

منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز ( با راکت اسبک میزنند( .خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!!!

ادامه مطلب ...

داستان کوتاه کودک قهرمانی که یک دست نداشت ...

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد....
ادامه مطلب ...

دو خم ...

به یاد تو غزل ها گریه کردند

قلم ها هم هوای سجده کردند
پرستوهای عاشق بال هم نیز
تمام مرده ها را زنده کردند
به یاد تو تمام عشق کم بود
خطای عاشقی ها خط غم بود
در این آشفته بازار کزایی
تمام زندگیم روی دو خم بود


شاعر : خودم

کنون با کیست تنهایی ؟

نگاهم خیس

هوا ابری

دلم بارانیست امشب

در اینجا عشق هم زانوی غم دارد

به یاد تو

که در اینجا

تمام زندگی هستی

دلم آغوش میخواهد ؟

کنون با کیست تنهایی ؟

که یار هر شب و روزم فریب عشق را خورده

منم تنهاترین تنها که با آغوش خود قهر است

عجب قهری که با یک جسم بی جان است

گذشتیم از من و جسمم

کنون با کیست تنهایی ؟

که من چشمی به دنبالش

توام دیدی به جای من ببوس پایش

که من بودم شریک روز و شبهایش

کنون با کیست تنهایی ؟

شاعر : خودم

زنگ تفریح زندگی ...

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت

اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در
حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است