اکنون برایم روشن شد که گاهی کودکانه عاشق میشویم و بزرگ و پاکش میپندارم ...
اکنون برایم روشن شد که چه زمانهایی که فقط به یاد او هستیم و او به یاد دیگری ...
اکنون برایم روشن شد که تمام کارهایم برای رسیدن به اوست و او در حال رفتن در آغوش دیگری ...
او همان عشق کودکی است که بستنی لیس زده اش را با بستنی دیگری عوض می کند !!!
شاید قبل از عاشق شدن بهتر است قدری بیاندیشیم ...
تمام غم هایم را جمع کردم خیلی بزرگ شد داشت قلبم پر از کینه و نفرت میشد ولی فقط یه لحظه به یاد تمام مهربانی هایت افتادم و فهمیدم هر چقدر غم های من بزرگ باشد در مقابل محبت بی نهایت تو حقیر است و تویی که به خوبی به همه هر چیز که لیاقتش را دارند میدهی ...
خدای بی نظیرم دوستت دارم ...
هر چند که بعضی وقت ها احساس میکنم از تو تنهاترم ، چون حتی کسی ادای دوست داشتن مرا درنمی آورد و یاد ازم نمیکند ... ولی باز هم شکرت که هنوز هوایم را داری ...
پسر در حال دویدن…
زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو
گمشو! (شپلخخخخخ “صدای پس گردنی”)
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
________________
دختر در حال راه رفتن…
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای…
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!
من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین